X

 

 

پسر بابا قشنگه، با زندگی یه رنگه
شب که بابا تو خونه ست، پسر بابا رو شونه ست
بالا و پایین می ره، نفس اونو می گیره
امّا بابا می خنده، دور غم و می بنده
اگر چه خیلی خسته اس، لباش مثال پسته اس
دلش چه شاده شاده، خوشیش چقدر زیاده
پدر و پسر تو اَبران، با اون لبای خندان
دست علی یارشون، خدا نگهدارشون     

       

 

www.pesarebaba1.blogfa.com قلب

 

لطفا با یه کلیک به وبلاگ

امیر حسین کوچولو سر بزنید

 



تاريخ : پنجشنبه 30 مرداد 1393 | | نویسنده : مامان امیرحسین |

سلام دوستان عزیز گل پسر من تو جشنواره شرکت کرده ممنون میشم اگه رای بدید

کد 152 به 1000891010
 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 7 خرداد 1394 | | نویسنده : مامان امیرحسین |

پسر گلم چند روز بعد از تولدت بردیمت آتلیه ،این دفعه فقط دوتا عکس گرفتیم .

عکسهایی که تولد یک سالگی و دوسالگیت آتلیه گرفته بودی هم اینجا میذارم.

اول عکسی که خودمون گرفتیم چون از این کفشه خیلی خوشت اومده بود با دوربین خودمون این عکسو گرفتیم



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 29 فروردين 1394 | | نویسنده : مامان امیرحسین |

 

سلام سال نو مبارک.پسرگلم میدونم خیلی دیر اومدم اما خودت میدونی که امسال زودتر از این نمیتونستم بیام.امسال عید ما اصفهان نرفتیم .روز سه شنبه چهارم عید آقاجون و مادر ودایی علی اومدند .وروز پنج شنبه هم خاله وجیهه،عمو عباس با نیلوفر ونازنین.وعصرش هم خاله مرضیه وعمو سعید وامیررضا اومدند.حالا با تعداد زیادی عکس از ایام عید اومدم.برا اینکه خاطره ها را با هم مرور کنیم بیا دنبالم

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 19 فروردين 1394 | | نویسنده : مامان امیرحسین |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

حرفهایی برای تو...




تاريخ : سه شنبه 18 فروردين 1394 | | نویسنده : مامان امیرحسین |

سلام عزیزم .بلاخره  روز تولدت فرا رسید  .پسر قشنگم از چند وقت پیش هر روز میگفتی کی تولدمه کی تولدمه

وهر دفعه ما میگفتیم 16 بهمن.وبه دوستات میگفتی 16 بهمن تولدمه.

خلاصه روز شماری کردی تا بلاخره 16 بهمن شد عزیز دلم این عکس متولدین امروز  تو سایت نی نی وبلاگه.

متولدین امروز ۱۶ بهمن

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 18 بهمن 1393 | | نویسنده : مامان امیرحسین |

 

تا عشق آمد دردم آسان شد،خدا را شکر
 
مادر شدم او پاره جان شد،خدا را شکر
 
شوق شنیدن ریخت حتی گریه اش در من
 
لبخند زد جانم غزلخوان شد،خدا را شکر
 
من باغبان تازه کاری بودم اما او
 
یک غنچه زیبا و خندان شد،خدا را شکر
 
او آمد و باران رحمت با خودش آورد
 
گلخانه ما هم گلستان شد،خدا را شکر
 
سنگ صبورم،نور چشمم،میوه قلبم
 
شب را ورق زد،ماه تابان شد،خدا را شکر
 
مادر شدن یک امتحان سخت وشیرین است
 
دلواپسی هایم دو چندان شد،خدا را شکر

 

این عکس نمادی از خوشحالی پسر من به خاطر نزدیک شدن به تولدشه.


 
از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت
 
امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق
 
خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .
 
پیشاپیش تولدت مبارک 

بزودی با کلی عکس از تولدت که قراره در مهدتون برگزار بشه برمیگردم.



تاريخ : سه شنبه 14 بهمن 1393 | | نویسنده : مامان امیرحسین |

سلام عزیزم.

سلام فرشته کوچولوی من.وقتی میایی برام شعر میخونی دلم میره خیلی قشنگ شعرهایی که خاله معصومه تو کلاس براتون میخونه را یاد میگیری و میای با دقت برامون میخونی چند روزی بود نصف نصفه شعری را میخوندی ،چون سه چهار روز بود مربیتون نیومده بود کاملش را یاد نگرفته بودی تا اینکه دیروز خاله معصومه اومده بودوشعر کامل یاد گرفته بودی دیشب برای من و بابایی شروع کردی به خوندن.این شعر برای ورود حضرت معصمه به قم هست.روز پنج شنبه بیست وسوم ربیع الاول سالروز ورود حضرت معصومه به قم بود (من با چند روز تاخیر این پست را گذاشتم)خندونکچشمک

شهر و چراغون کنیم

بنفشه بارون کنیم

به شهر با صفامون داره میاد یه مهمون

مهمون نگو فرشته

گل باغ وبهشته

اسمش چیه ؟معلومه

فاطمه معصومه



تاريخ : سه شنبه 30 دی 1393 | | نویسنده : مامان امیرحسین |

سلام به پسر گلم

 
همگی یه روز با هم دیگه رفته بودیم به گردش
 
عروسک ناز و خوشگلم انگاری بوده سردش
 
گفتم بهش چیزی بپوش حرفم و گوش نکردش
 
حرفم رو گوش نکردش ، حرفم رو گوش نکردش
 
عروسک من سرما خورد با سرفه هاش سرم رو برد

 گریه می کرد گر و گر  من رو نبردین به دتتر!!!!
 
می گفت گولم می زنین ، من و آمپولم می زنین!
 
مگه من و دست ندارین ؟ چرا گریه م و در می آرین؟!
 
من از دتتر می ترسم ، خوب می شه تا فردا عطسم!
 
آمپول و دوا نمی خوام ، با شما دتتر نمیام!!!
 
هاپچی؟!!!! هاپچی!!!!
 

امیرحسین عزیزم چند روزیه که دوباره شدیدا سرماخورده شب چهارشنبه تب کردی و تا صبح پاشویه شدی واستامینیفون بهت دادم اونروز مهد نرفتی( با اینکه خیلی دوست داشت والتماس کرد که مامان برم اما به خاطر اینکه استراحت کنه مجبور شدم امروز هم نزارم بره .

خیلی اصرار میکرد که مامان ماسک میزنم ،مواظبم ولی من و بابایی گفتیم امروز هم بهتره خونه بمونی استراحت کنی )بعداز ظهر چهارشنبه رفتیم دکتر ،دکتر فوق تخصص عفونی بود تا معاینه کرد گفت سینوسهاش متورمه وسینوزیت داره حالا برای دوهفته دارو داده تا مصرف کنی ایشالله که طی این دوره خوب خوب بشی.

حالا بیا ادامه مطلب تا ببینی چی تموم شدهخندونک



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 20 دی 1393 | | نویسنده : مامان امیرحسین |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد




.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مقاله و ریاضی